شنبه دهم فروردین 1387
غریبه ای در خانه ی ماست.به من چای تعارف می کند و تو را به نام کوچکت می خواند.اینهمه دوری را کجا فرو کنم؟ها؟
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 12:8 |
لینک
|
چهارشنبه دوم آبان 1386
نه تو هم نیستی
این اشکها هم برای این نیست که عاشقت شده ام
هیچکس نیست می فهمی؟
سختم است هی خودم را بغل کنم و بخوابم
و صبح خوابهایم را برای خودم تعریف کنم
هرچند من هیچوقت خواب نمی بینم
اما اگر یک بار دیدم چی؟
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 15:38 |
لینک
|
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
" دوست داشتن اشیا راحت است
دوست داشتن آدمها سخت..."
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 17:41 |
لینک
|
سه شنبه دهم مهر 1386
حتما خدا از آن بالا که نگاه می کند
آدم را
به شکل دسته ای از سلول ها می بیند
برای او چه فرقی می کند
سلول های صورت
دست ها
یا جای دیگرم
از کجا بفهمد کدام سلول
حالا
ـدقیقا حالاـ
نیاز به نوازش دارد؟
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 21:39 |
لینک
|
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
فکر می کردم که برای یک روز ارتباطم رو با همه قطع کردم.بعد که بیشتر فکر کردم فهمیدم که نه !خاموش کردن موبایل و جواب ندادن به تلفن و بیرون نرفتن از خونه فقط برای این بوده که به یک آدم مشخص فکر نکنم.ولی تمام اینها یعنی اینکه توی این یک روز فقط داشتم به این آدم مشخص فکر می کردم.اینکه هنوز یک نفر برای من نماینده ی "همه" است نشون می ده که حالم هیچ خوب نیست.
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 1:4 |
لینک
|
یکشنبه دهم تیر 1386
این چیزیست که من اسمش را می گذارم گسترش تنهایی!
گشتن و پیدا کردن آدمهاو به زور نشاندنشان کنار خودت و جستجو ـ تو بگو ساختن - نقاط مشترک جعلی و کشتن روزها و لحظه هایی که می توانی به تنهایی در تنهایی خودت بمیری این کار را جلوی چشم هایی می کنی که به زور کنار خودت نشانده ای.
شدیدا در حال گسترش تنهایی ام هستم.خدا به خیر کند!
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 6:21 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
"دریا جایی دور با رودخانه حرف میزند
من اینجا با خودم بی تو
چه طاقتی دارد صندلی
اتاق چه طاقتی دارد"
: بخشی از شعر شهرام رفیع زاده
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 22:50 |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
پشت می کنم به تو
و دل به سگ می بندم...
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 22:27 |
لینک
|
جمعه هفتم مهر 1385
چیزی حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته باشد ودلت مثل پاره آجری توی سینه ات سنگینی کند و سمفونی شکست ـ تو بگو شکستن ـ در گوشت بنوازد و یاد" وانهاده ی" دوبوار بیفتی ...چه حالی پیدا می کنی؟...درست همان حال را دارم.یعنی این روزها می گذرد؟
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 1:20 |
لینک
|
جمعه سی و یکم شهریور 1385
دو کیف کنار هم روی یک صندلی فقط دو کیف کنار هم روی یک صندلی نیستند.آنها دو کیفند کنار هم ...روی یک صندلی.
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 23:25 |
لینک
|