چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
چند شب پیش داشتم یک جند خط از سر بی حوصلگی برای وبلاگم می نوشتم.تنها به این خاطر که دوست ندیده و نشناخته ام کامنت گذاشته بود که واقعن دیر به دیر به روز می کنی .و راست هم می گفت . شروع کردم دو خطی درباره ی احساس پیری که اخیرن عجیب گریبانم را گرفته بنویسم که دیدم کلید" پ" روی کیبوردم کار نمی کند .پس شروع کردم به جایگزین کردن کلماتی که "پ" داشت با کلمات مترادف. تا رسیدم به "پیری" .دیدم هیچ جایگزین بهتری به ذهنم نمی رسد.و کاری را کردم که معمولن در چنین مواقعی می کنم.به خودم گفتم که اگر کسی این مطلب را بخواند و نفهمد این کلمه"پیری" ست همان بهتر که نفهمد و اصلن او خواننده ی من نیست.
الان داشتم داستان کوتاهی از تو می خواندم که تایپ کرده بودی و گذاشته بودمش توی فولدر خودت.با اسم خودت.دیدم که بعضی کلمات بی معنی اند.داستان مال حدود پنج سال پیش بود.جلوتر که رفتم فهمیدم صفحه کلید ت شبی که داستان را تایپ می کردی حرف "س" را نمی زده. از این که چهار-پنج سال قبل حسی را که من تجربه کردم تو هم عینا داشتی دوباره با تو احساس نزدیکی کردم.منی که می رفتم که از تو دور شوم باز به تو برگشتم.دوباره عصر پنج شنبه بود و توی خانه بودی و فیلم می دیدیم.دوباره ویولونسل ظهیرالدینی گوش می کردیم و کیف می کردیم.دوباره من همش به این فکر می کردم که ما چقدر شبیه همیم. بهانه ی بهتری برای فاصله گرفتن از تو لازم دارم.یک فکری بکن.
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 9:12 |
لینک
|
سه شنبه پنجم آبان 1388
مدتیه که دیگه هیچی واقعن خوشحالم نمی کنه.من از اون ذسته آدمهایی هستم ـ بهتره بگیم بودم ـ که از کوچکترین و بی اهمیت ترین اتفاق ها حسابی به وجد می اومدم و تا مدتی باهاش سر خوش بودم.امروز صبح یهو به این فکر افتادم:شاید این علامت شروع یری باشه.این روزها وقتی می خوام خاطره یا اتفاقی رو به یاد بیارم و نقل کنم به راحتی بر می گرده به ده دوازده سال قبل.وحشتناکه فکر نمی کردم یه روزی برسه که دوازده سال قبل رو یادم بیاد.یعنی اینقدر تو اون سال ها بزرگ بودم که به یادشون دارم.نمی خوام باورش کنم ولی از اونجایی که آدم واقع بینی هستم می کنم!
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 23:59 |
لینک
|
شنبه یازدهم مهر 1388
بنا به دعوت دوست خوبم"
عباس زاهدی"عزیز سه تا از پست هام رو که دوست تر دارم اینجا معرفی و در
شرح
همین!
دیگری
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 9:32 |
لینک
|
شنبه چهارم مهر 1388
"انتظار همیشه برای آمدن نیست
گله
نیامدن گرگ را انتظار می کشد"
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 17:2 |
لینک
|
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
به ساعتي كه يك بار بخوابد
ديگر نمي شود اعتماد كرد
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 16:18 |
لینک
|
دوشنبه نهم شهریور 1388
"دلم ز بس که گرفته ست میل باغ ندارم
به قدر آنکه گلی بو کنم دماغ ندارم..."
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 14:34 |
لینک
|
جمعه دوازدهم تیر 1388
"ديگر هرگز بدون قدزت اعتراض نمي كنم"
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 17:46 |
لینک
|
جمعه یکم خرداد 1388
دومین مجموعه شعرم با عنوان" جهنم صدایم می کند"توسط انتشارات هزاره ی سوم اندیشه منتشر شد.
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 19:24 |
لینک
|
دوشنبه پنجم اسفند 1387
"خیلی خوبه که صبح تنهای تنها از خواب بیدار شی و مجبورنباشی به یه عده آدم بگی که دوسشون داری.در حالی که دیگه دوسشون نداری!"
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 8:25 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
این بارهم به کوچه ی بن بست می روم
این بار چندم است که از دست می روم
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 0:19 |
لینک
|