تبليغاتX
اتاقي از آن خود
وب نوشت هاي آزيتا حقيقي جو

غریبه ای در خانه ی ماست.به من چای تعارف می کند و تو را به نام کوچکت می خواند.اینهمه دوری را کجا فرو کنم؟ها؟

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 12:8 | لینک  | 

نه تو هم نیستی

این اشکها هم برای این نیست که عاشقت شده ام

هیچکس نیست می فهمی؟

سختم است هی خودم را بغل کنم و بخوابم

و صبح خوابهایم را برای خودم تعریف کنم

هرچند من هیچوقت خواب نمی بینم

اما اگر یک بار دیدم چی؟

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 15:38 | لینک  | 

" دوست داشتن اشیا راحت است

دوست داشتن آدمها سخت..."

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 17:41 | لینک  | 

حتما خدا از آن بالا که نگاه می کند

آدم را

به شکل دسته ای از سلول ها می بیند

برای او چه فرقی می کند

سلول های صورت

دست ها

یا جای دیگرم

از کجا بفهمد کدام سلول

حالا

ـدقیقا حالاـ

نیاز به نوازش دارد؟

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 21:39 | لینک  | 

فکر می کردم که برای یک روز ارتباطم رو با همه قطع کردم.بعد که بیشتر فکر کردم فهمیدم که نه !خاموش کردن موبایل و جواب ندادن به تلفن و بیرون نرفتن از خونه فقط برای این بوده که به یک آدم مشخص فکر نکنم.ولی تمام اینها یعنی اینکه توی این یک روز فقط داشتم به این آدم مشخص فکر می کردم.اینکه هنوز یک نفر برای من نماینده ی "همه" است نشون می ده که حالم هیچ خوب نیست.

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 1:4 | لینک  | 

این چیزیست که من اسمش را می گذارم گسترش تنهایی!

گشتن و پیدا کردن آدمهاو به زور نشاندنشان کنار خودت و جستجو ـ تو بگو ساختن - نقاط مشترک جعلی و کشتن روزها و لحظه هایی که می توانی به تنهایی در تنهایی خودت بمیری این کار را جلوی چشم هایی می کنی که به زور کنار خودت نشانده ای.

شدیدا در حال گسترش تنهایی ام هستم.خدا به خیر کند!

 

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 6:21 | لینک  | 

"دریا جایی دور با رودخانه حرف میزند

من اینجا با خودم   بی تو

چه طاقتی دارد صندلی

اتاق چه طاقتی دارد"

 

: بخشی از شعر شهرام رفیع زاده

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 22:50 | لینک  | 

پشت می کنم به تو

و دل به سگ می بندم...

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 22:27 | لینک  | 

چیزی حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته باشد ودلت مثل پاره آجری توی سینه ات سنگینی کند و سمفونی شکست ـ تو بگو شکستن ـ در گوشت بنوازد و یاد" وانهاده ی" دوبوار بیفتی ...چه حالی پیدا می کنی؟...درست همان حال را دارم.یعنی این روزها می گذرد؟
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 1:20 | لینک  | 

دو کیف کنار هم روی یک صندلی فقط دو کیف کنار هم روی یک صندلی نیستند.آنها دو کیفند کنار هم ...روی یک صندلی.

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 23:25 | لینک  |