دوشنبه بیست و یکم آذر 1384
جنون حد و مرز نمي شناسد
من عاشق سربازي شده ام كه شلوارش
سگ مي دهد
زمان حال ندارد
مانده از كجاي صفحه شروع كند
كه از اولش باشد
وضعيت كه قرمز است
توي هيچ سوراخي جايش نيست
فورا روي رويايش دراز كشيد و
خيالش راكرذ
گاهي يك هفته پنج روز دارد
گاهي تقويم خودش را زير پا مي گذارد
قرار نبود شور شعر تو را بزنم
يا آخر هر سطر
خرگوشي يواشكي نگاهم كند
ما چيزي نيستيم
فقط كلمه اي
به كلمه ي ديگر پشت كرده است
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 14:20 | لینک
|
