تبليغاتX
اتاقي از آن خود
وب نوشت هاي آزيتا حقيقي جو

چند شب پیش داشتم یک جند خط از سر بی حوصلگی برای وبلاگم می نوشتم.تنها به این خاطر که دوست ندیده و نشناخته ام کامنت گذاشته بود که واقعن دیر به دیر به روز می کنی .و راست هم می گفت . شروع کردم دو خطی درباره ی احساس پیری که اخیرن عجیب گریبانم را گرفته بنویسم که دیدم کلید" پ" روی کیبوردم کار نمی کند .پس شروع کردم به جایگزین کردن کلماتی که "پ" داشت با کلمات مترادف. تا رسیدم به "پیری" .دیدم هیچ جایگزین بهتری به ذهنم نمی رسد.و کاری را کردم که معمولن در چنین مواقعی می کنم.به خودم گفتم که اگر کسی این مطلب را بخواند و نفهمد این کلمه"پیری" ست همان بهتر که نفهمد و اصلن او خواننده ی من نیست.

الان داشتم داستان کوتاهی از تو می خواندم  که تایپ کرده بودی و گذاشته بودمش توی فولدر خودت.با اسم خودت.دیدم که بعضی کلمات بی معنی اند.داستان مال حدود پنج سال پیش بود.جلوتر که رفتم فهمیدم صفحه کلید ت شبی که داستان را تایپ می کردی حرف "س" را نمی زده. از این که چهار-پنج سال قبل حسی را که من تجربه کردم تو هم عینا داشتی دوباره با تو احساس نزدیکی کردم.منی که می رفتم که از تو دور شوم باز به تو برگشتم.دوباره عصر پنج شنبه بود و توی خانه بودی و فیلم می دیدیم.دوباره ویولونسل ظهیرالدینی گوش می کردیم و کیف می کردیم.دوباره من همش به این فکر می کردم که ما چقدر شبیه همیم. بهانه ی بهتری برای فاصله گرفتن از تو لازم دارم.یک فکری بکن.

نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 9:12 | لینک  | 

مدتیه که دیگه هیچی واقعن خوشحالم نمی کنه.من از اون ذسته آدمهایی هستم ـ بهتره بگیم بودم ـ که از کوچکترین و بی اهمیت ترین اتفاق ها حسابی به وجد می اومدم و تا مدتی باهاش سر خوش بودم.امروز صبح یهو به این فکر افتادم:شاید این علامت شروع یری باشه.این روزها وقتی می خوام خاطره یا اتفاقی رو به یاد بیارم و نقل کنم به راحتی بر می گرده به ده دوازده سال قبل.وحشتناکه فکر نمی کردم یه روزی برسه که دوازده سال قبل رو یادم بیاد.یعنی اینقدر تو اون سال ها بزرگ بودم که به یادشون دارم.نمی خوام باورش کنم ولی از اونجایی که آدم واقع بینی هستم می کنم!
نوشته شده توسط آزيتاحقيقي جو در ساعت 23:59 | لینک  |